تبليغاتX
ظهور عشق
 


ظهور عشق

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
 
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
 
تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب
 
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
 
(زنده یاد سیاوش کسرایی)

نويسنده: دختر تنهای شب مورخ: شنبه دوازدهم آبان 1386
|+|
عشق و عاشقي،
jointaranehha.blogfa.com

 
 
دادگاه عشق
نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است،
 
 زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است.
 
مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد
 
 و گفت : آري ، خانه است.
 
گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟
 
گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است.
 
قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت
 
گفت: پرونده ات در جهان افسانه است.
 
 گفتم آخر بيگناهم...
 
 گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است.
 
مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است
 
 و تقصير دل ديوانه است.
 
گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ،
 
عقل و خرد فرزانه است. بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم .
 
 گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است !
 
گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم،
 
 چون اسير اين دل ديوانه است.
 
 لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند .
 
 پاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است.
 
 گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است،
 
 اين شاهد و برهان و مدرك نيست.
 
 بعد طبق 5 اصل بند
 
 
عشق و عاشقي،
 
 قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است.
 
با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است .
 
گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ،
 
 چون شمع و پروانه است.
 
 گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي ,
 
چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است.
 
از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن!
 
 با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است !
 
گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ،
 
 دادستان محترم هر كس در اين كاشانه است ،
 
چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
 
معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است

 


نويسنده: دختر تنهای شب مورخ: پنجشنبه پنجم مهر 1386
|+|
رویای غم انگیزی است
رویای غم انگیزی است

رویای نگاه تو

در شعر نمی گنجد حرفها و خیال تو

آن همه بی پروا  رفتن از مرز دنیا را

در وصف نمی گنجد در شعر نمی آید.

پس کو آن همه پرواز

پس کو آن همه آواز

سخت است عبور از تو

سخت از جدا از تو
 

من حیرت زده و مبهوت شاید از ریای تو

دیگر به که گویم من

روزی که برفتی تو

من دیوانه شدم بی تو

روزی که نشستم من

در وهم و خیال خود

سالها نوشتم من

از وصف فراق تو  از شرم وصال تو

من هیچ نمی دانم

رفتنت از چیست؟

من هیچ نمی گویم

غصه ات از کیست؟

روزهاست که بی خبر رفتی

روزهاست که بی اثر رفتی

من ماندم و تنهایی

من ماندم و رسوایی

 

jointaranehha.blogfa.com


تو هیچ ندانستی من مردم و پوسیم

تو هیچ نفهمیدی من رقتم و گرییدم

رفتم بدون تو با رسوایی و تنهای

بس نیست دگر عشقم آن همه شیدایی

من مست خیال تو

من در شوق نگاه تو

در این همه اندیشه

تو بار سفر بستی

از پیش ندانستم

از پیش نفهمیدم

ای کاش که بعد از تو تا ابد می خفتم
 

                                       تا ابد می مردم

پس خوب بدان عشقم

هرگز برنگرد از راه

تا هر لحظه به یاد آرم
 

اندوه طولانی عشقی جان کاه.............
 بچه ها می خوام برم مشهد واسه همتون دعا کنم
قربونتون
خداحافظ

نويسنده: دختر تنهای شب مورخ: شنبه سوم شهریور 1386
|+|
تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...
 انقدر دوست مي دارم در خلوت تفكر تو بودم

در تنهاييت....

در معراجت.......

تا آنجا كه مي روي و تنهايي

و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست

چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم

دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال

كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته

از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي

با چه تركيبي او را

ملكه موعودت را...

بتت را .......

مدينه فاضله ات را.... مي سازي؟

به كدامين صفت او را مي آرايي؟

به كدامين نام او را مي خواني؟

تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...

روحت... خيالت... تنهائيت...

او را با خود مي بري.

به او كدامين واژه ها را مي آموزي

چگونه تربيتش مي كني

از او مي خواهي كه چگونه باشد....


 

 
هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم

همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم

عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان

در مسير کهکشانها جويباري ساخت
 

نويسنده: دختر تنهای شب مورخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
|+|
گفتگوی عاشق و معشوق
گفتم:
 
 
خداي من،
 
دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم
 
سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود
 
و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم،
 
 آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست،
 
 تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت
 
 بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام
 
 که تو اينگونه هستی.
 
 من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد،
 
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است

 
 
 که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد
 
 و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی
 
 و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی،
 
 تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر
 
 چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
 
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی،
 
پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم،
 
کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی
 
آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد
 
 
که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد
 
 بار دگر خدای تو را نشنوم،
 
 تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر،
 
 من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن
 
 اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم.
 
 تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت.
 
ولي تو منو واسه هميشه ميخوای .
 
توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار.
 
 قدرت خواستن و رسيدن عطا کن.
 
به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم،
 
نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...

کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم

نويسنده: دختر تنهای شب مورخ: سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
گفتگوی عاشق و معشوق
اتاق تنهايي من
ببخش
عاشقی جرم قشنگی ست
تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...
عشق و عاشقي،
رویای غم انگیزی است
تشنه
سیبی از درخت وسوسه

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie